روز بارانی
سلام دوست جونیا.
امروز یه روز بارونی خیلی قشنگه و من سرشارم از روحیه شاد و انرژی مثبت. از سر عصری صدای قشنگ رعد و برق کل آسمون شهر رو پر کرده و من واقعا دیگه داشت فراموشم میشد رعد و برق چه شکلی بود و فقط گفتم خدایا شکرت!!!
بعد از گذشت 2 ماه از فصل زیبای پاییز رنگ و بوی پاییز . زمستان به شهرمون نیومده و یا حداقل من اینجور تصور میکنم. چون رنگ و بوی هوا مثل بهار شده تا پاییز. هوا هم نه سرده نه گرم.
امروز هوا بی نهایت زیبا و ملس شده و صد البته دو نفره.
اما طبق روال همیشگی نفر دوم من نیست. و دل صابمرده من حسابی واسش تنگیده. پس از چند سال یاد اون شب بارونی افتادم. شب عید غدیر که مراسم خواستگاری کنون دونفره همسری از اینجانب صورت گرفت.
عزیزم یاد اون روزا بخیر. یادمه شب اومد دنبالم و منو خیلی شیک و باکلاس به یه رستوران با غذاهای خوش مزه برد.
یه چی بهتون بگم عزیزااااااااااااااااا؟ همسری ما بینهایت غیرتی تشریف دارن. و اون شب که برای اولین بار باهاش با شال بودم. (چون همکلاسیم بود و همیشه منو تو مانتو مقنعه دانشگاهی دیده بود...) به ما گیر داد که موهاتون از پشت شال پیداست.
فدااااااااااااااااااش. منم که ندید پدید عاشقش شدم.
یعنی عاشقش شدمااااااااااا. عاشق مرداییم که به زنشون و بچشون توجه و غیرت دارن.
یه چیزی دوس جونا دلم خیلی واسه دربند تنگیده.
بعد از 4 سال پیش که از تهران اومدم دیگه نشد برم. درگیریای کار و دانشگاه هیچوقت نزاشت.دعام کنید بتونم دوباره برم. یکی دربند یکیم حرم امام رضا. این دوجا رو خیلی دوست دارم و بهم آرامش میدن. البته جنگل هم همینطور.
عاشقتونم مواظب خودتون باشییییییییید. :)


روز بارانی
